اللهم عجل الولیک الفرج 

بیت رهبری2 - دل نوشته
سفارش تبلیغ
صبا ویژن

بعد از اتمام مراسم ، همگی ناراحت بودیم که نتوانسته ایم چهره ی آقارو ببینیم ، به همین دلیل قرار گذاشتیم تا دوباره فردا سر ساعت یک جلوی بیت رهبری باشیم تا این سعادت نصیبمان شود، و هیچ کدام به این فکر نبودیم که الآن زمان درس خواندن است و اینجور تفریح ها باید برای سال بعد باشد و جالب آنکه یکسره بهم میگفتیم کِی پیش دانشگاهی تموم میشه که ما آزاد بشیم و بتونیم راحت تو این برنامه ها شرکت کنیم!

 

فردای آن روز دوباره با رفقا سر وقت مقرر جلوی بیت معظمٌله جمع شدیم و دوباره بعد از هزاران مصیبت (در قسمت اول هفت خان رستم توضیح داده شده است)وارد شدیم ولی اینبار اشتباه بار گذشته را نکردیم و میله هارا رد نکردیم...

ولی اینبار هم خیلی نچسبید چون مداح ، مداحی خوبی نکرد.

به خانه پدربزرگم برگشتم ،ساعت حدود نه و نیم ،ده بود و من چون خسته بودم از درس خواندن طفره رفتم...

فردای آن روز چون بسیار خسته بودم ساعت ده و نیم بیدار شدم  و بعد از میل صبحانه به همراه پسر خاله هایم به هیئت رفتم،بعد از صرف ناهار به سرعت آهنگ رهسپاری به سمت بیت را کردیم تا دوباره سره ساعت 1 آنجا باشیم، از آنجا که منزل پدر بزرگم در خیابان خاوران بود باید زود راه میفتادیم تا به موقع برسیم

 پسرخاله هایم اولین بارشان بود که به بیت رهبری مشرف میشدند، برایم خیلی مهم بود که خاطره ی خوشی برایشان بماند

رسیدیم و وارد شدیم از وقایع درون حسینه همین قدر بگویم که انگار همه میدانستند که من میخواهم خاطره ی خوشی برای پسرخاله هایم درست کنم ، هر کس هرکاری که موجب آبرو ریزی بود انجام داد، اصلا چه جوری بگم کار هایی میکردند که من جای اون ها خجالت میکشیدم،(موندم حضرت آقا چه جوری از این کار هایی که مردم میکنن خنده شون نمیگیره)...

بعد از آن ، بعد از خوردن  شام که جای شما خالی خیلی خوشمزه بود...،به سمت خونه رهسپار شدیم

هیچ ماشینی نبود که مارو به مقصد برسونه شاید باورتون نشه ولی از بیت تا میدون خراسون رو پیاده اومدیم و حدود ساعت دوازده شب رسیدیم و به دلیل خستگی، فردای آن روز هم درس نخوندم

الآن که فکر میکنم میبینم که چقدر ولگردی میکردم و چقدر بهم خوش میگذشته...(و الآن می فهمم که بچه های درس خون تو پیش دانشگاهی یکی از سخت ترین سال های زندگیشون است و حسابی درس میخونن و در آخر هم به نتیجه می رسند ، و بچه های تنبل پیش دانشگاهی یکی از راحت ترین سال ها براشون است و حسابی بهشون خوش میگذرد ، پس هر وقت که احساس کردید داره بهتون خیلی خوش میگذرد بدونید اوضاعتون داغونه...)

البته الآن از نتیجه ی کنکورم ناراحت نیستم!!!

راستی امسال فقط یک با و اون هم ساعت پنج بعداز ظهر رفتم بیت

کاملا بی ربط در حصار نیزه داران شد حسین/پیش زینب نیزه باران شد حسین


[ دوشنبه 90/10/26 ] [ 8:40 عصر ] [ سجاد اسماعیلی ]

درباره وبلاگ

 


 

برچسب‌ها
آرشیو مطالب
آمار وب

 

 

امکانات وب